قاب شکسته

قاب شکسته
بشر از بد تولدش در این کره خاکی، میرا بوده است.
با این همه به مرگ عادت نمی‌کند. مرگ هنوز برایش با یک اندوه عظیم و یک شگفتی همراه است. مرگ اطرافیان مانند مصیبتی بر سرش نازل می‌شود و تمام زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد. شاید به‌خاطر ماهیت برگشت‌ناپذیر و قطعی مرگ است که تصورش این همه سخت و دردناک است.

از مرگ به‌عنوان کوچ کردن به سرای ابدی یاد می‌کنند و در برابر ابدیتش تمام خانه‌ها موقت می‌شوند. بی‌قراری بشر شاید از همین باشد که تمام عمرش را برای به‌دست آوردن چیزی سپری می‌کند که مالکش نیست. مالکیت در برابر مرگ رنگ می‌بازد و از بین می‌رود. انسان‌ها می‌میرند و خانه‌هایی را که روی زمین ساخته‌اند جا می‌گذارند و می‌روند. خانه‌ها می‌مانند، بی‌آنکه نشانی روشن و مشخص از مالک فانی داشته باشند. شاید هم قاب عکسی بر دیوار اتاقی باشد که در یک بازی کودکانه نقش زمین شود و بعد دیگر کسی یادش نیاید که شیشه شکسته را تعمیر کند و آن را سر جایش برگرداند. در اسباب‌کشی بعدی قاب شکسته دم در جا می‌ماند و چند سال بعد دیگر کسی یادش نیست که خانه به چه‌کسی تعلق داشت.

مرگ، با سیاهی ترسناکش دور سر انسان‌ها می‌چرخد، هر ازگاهی در خانه‌ای مکث می‌کند و کسی را با خودش می‌برد. اطرافیان در شوک ناشی از حادثه فرو می‌روند و بعد دوباره به زندگی برمی‌گردند؛ اما این مرگ است که باید به آن برگشت نه زندگی. تنها چیز قطعی در این دنیا، مرگ است.

اگر مرگ‌اندیشی، تفکر غالب باشد، دیگر خیلی از دویدن‌ها بی‌معنی می‌شود. خیلی از معیارها و ملاک‌هایی که سر راه زندگی است رنگ می‌بازد و اهمیتش را از دست می‌دهد. دیگر آن خانه گران‌قیمت با تزئینات و مبلمان عجیب و غریبش نمی‌تواند هدف باشد وقتی که حتی یک تصویر از این خانه را هم نمی‌شود در سفر ابدی همراه برد. خانة همه، دشت وسیع بی‌درختی است که تا چشم کار می‌کند اسم‌ها را روی سنگ‌‌هایش حک کرده‌اند و در مسیر فراموشی خاک می‌خورد. مشکل اینجاست که انسان میرا، خسته از این همه دویدن بی‌آنکه از این همه نزدیکی مرگ، به نفع زندگی استفاده کند به تهی کردن زندگی‌اش از معنی، بیشتر و بیشتر ادامه می‌دهد.

 

 

همشهری دو - شیدا اعتماد

۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۰۶
تعداد بازدید : ۱,۱۷۶

نظرات بینندگان


نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید