درسی برای تمام پسران

درسی برای تمام پسران
پسری پدرش را برای غذای شب به رستوران برد،پدر که خیلی پیر و ضعیف شده بود،غذایش را درست نمی توانست بخورد و بر روی لباسش می ریخت...

تمامی افراد موجود در رستوران با حقارت بسوی مرد پیر می نگریستند و پسرش هم خاموش بود.

پس از اینکه غذایشان تمام شد،پسرکه هیچ خجل هم  نشده بود ،به آرامی پدرش را به دستشویی برد،لباسش را تمیز کرد،موهایش را شانه زدو عینک هایش را نیز تنظیم کرد و بیرون آورد.

تمامی افراد موجود در رستوران متوجه آن دو بودند و با حقارت به سوی هر دو می نگریستند .

پسر پول غذا را پرداخت و با پدر راهی دروازه خروجی شد.

در این وقت ،یک پیرمرد دیگری از جمع حاضرین صدا کرد!پسر آیا فکر نمی کنی چیزی را پشت سر گذاشته ای ؟

پسر پاسخ داد;نخیر جناب.چیزی باقی نگذاشته ام.

آن پیرمرد گفت :بله،پسر باقی گذاشته ای.درسی برای تمامی پسران و امیدی هم برای همه پدران.

یک نوع خاموشی مطلق برتمامی رستوران حاکم شد.

۱۲ مرداد ۱۳۹۵ ۱۵:۲۳
تعداد بازدید : ۹۸۴

نظرات بینندگان


نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید