خدا را فراموش مکن

خدا را فراموش مکن
گاهی وقت‌ها یک جمله می‌تواند زندگی آدم را از این‌رو به آن رو کند به این شرط که به‌‌آن جمله، باور قلبی داشته باشید.
این اتفاق برای برادران «مأوایی» آشناست. جلال، جواد و جمال سه برادری هستند که به توصیه پدر مرحومشان، شعار جالبی را برای مغازه آبمیوه فروشی‌شان انتخاب کرده‌اند. روی تابلویی بزرگ با شبرنگ سبز نوشته شده «خدا را فراموش مکن». وقتی به آبمیوه فروشی می‌رسم مشغول کار هستند. از برادر بزرگ‌تر می‌پرسم پشت این شعار ماجرایی هست؟

همانطور که دارد شیرنارگیل‌ها را توی لیوان می‌ریزد سرتکان می‌دهد و می‌گوید: بله، باید تعریفش کنم. قصه این است: پدر خانواده چنین شعاری را پیشنهاد می‌دهد و پسر بزرگ‌تر خانواده که بانی راه‌اندازی این شغل است، شعار مغازه را می‌گذارد«خدا را فراموش مکن».

آقاجلال می‌گوید: «مغازه‌ای که گرفتیم قبلا آبمیوه فروشی بود اما کار و بار درست و حسابی نداشت و تعطیل شده بود تا اینکه آمدیم پای کار». او هیچ وقت زمانی را که شبانه روزی پای کار بود و سختی‌های زیادی را تحمل می‌کرد تا چرخ کاسبی‌شان بچرخد فراموش نمی‌کند؛

تمام آن روزها را به خدا توکل کرده بود. او این توکل را میراث پدرش می‌داند و ادامه می‌دهد: پدر خدابیامرز ما، آدمی بود که خیلی به توکل برای گره‌گشایی از مشکلات اعتقاد داشت. می‌گفت هر کاری را با نام و یاد خدا آغاز کنی در آن کار گره نمی‌افتد و اگر بیفتد یعنی آزمایش الهی است و خود خدا هم گره از کارت می‌گشاید. برادر بزرگ‌تر خانواده تعریف می‌کند: اوایل که این آبمیوه‌فروشی را راه انداختیم خیلی سختی کشیدیم. همیشه شروع کارها سخت است اما به خدا توکل کردیم و گره از کارمان بازشد.

آقا جلال شروع کارش با شراکت بود اما هیچ‌وقت به مشکلی برنخورد؛ چون باور دارد که در شراکت باید یک جاهایی کوتاه آمد. می‌گوید: در شراکت، انصاف طرفین مهم است و اینکه تفاهم داشته باشند و حرف هم را بفهمند. حالا هم با دو تا از برادرهایش شراکت دارد و از این مشارکت خانوادگی راضی است.

این جمله همیشه پیش چشمتان باشد

 

جمال، برادر کوچک‌تر خانواده است، او می‌گوید: زمانی که قرار بود داداش بزرگ ما مغازه را راه بیندازد می‌خواستیم برای مغازه اسم انتخاب کنیم. پدرم همیشه نصیحت مان می‌کرد که اگر خواستید کاری را آغاز کنید با نام و یاد خدا باشد و هیچ‌وقت در زندگی‌تان خدا را فراموش نکنید. می‌گفت وقتی می‌خواهید نامه‌ای بنویسد یا چیزی را شروع کنید بعد از بسمه تعالی بنویسد «خدا را فراموش مکن» تا این جمله همیشه پیش چشمتان باشد و یادآوری شود. همیشه هر کاری می‌خواستیم بکنیم به یاد خدا بودیم. می‌گفت در همین کاری که شما هستید، وقتی مثلا موزی روی زمین افتاد اگر یاد خدا همراهتان باشد آن را برنمی‌دارید بریزید داخل پارچ، چون سلامت مشتری برایتان اهمیت دارد.

15سال است که حاج محمد به رحمت خدا رفته است اما فرزندانش هنوز راه و رسم او را یدک می‌کشند. آبمیوه فروشی برادران مأوایی حدود 40سال قدمت دارد و مدتی هم جابه‌جا شد اما همیشه در خیابان منتهی به حرم امام رضا(ع) بوده است. آنها هر روز که می‌خواهند کارشان را شروع کنند به امام رضا(ع) که صاحبخانه همه مشهدی‌هاست، سلام می‌دهند و می‌روند پای کار. جمال می‌گوید: الان که همه می‌گویند بازار خراب است، شکر خدا بازار ما خوب است.

هیچ‌چیز به اندازه اعتماد مشتری نمی‌ارزد

 

به باور جمال، در کار و کسب حلال آنچه اهمیت دارد اعتماد مشتری است و شعاری که سردر مغازه زده‌اند، روی کسب و کارشان بی‌تأثیر نبوده است. برادر کوچک‌تر خانواده می‌گوید: همیشه سعی کرده‌ایم در همین یک لیوان آبمیوه یا معجونی که به‌دست مشتری می‌دهیم، از مواد مرغوب استفاده کنیم؛ مثلا اگر «قوتو» را در معجون نریزیم مشتری متوجه نمی‌شود و پول آن می‌رود به جیب صاحب مغازه ولی ما کم فروشی نمی‌کنیم چون مشتری به ما اعتماد دارد. ممکن است او نداند ولی ما که می‌دانیم. جمال معتقد است چون اسم مغازه همیشه پیش چشم‌شان است حتی در دفتر کار روزانه هم، روی سربرگ‌ها، بعد از بسمه تعالی، می‌نویسند «خدار ا فراموش مکن» همین یک جمله از لغزش‌ها نگه‌شان می‌دارد.

«خدا، دوست کاسبان منصف است.» آقا جمال در تکمیل این کلامش می‌گوید: خیلی جاها و خیلی وقت‌ها که کاری از دست ما برنمی‌آمده می‌دیدم که مشکل مان حل شد. به قول پدر مرحوم‌ام، آدم هر جا که گیر می‌کند به خدا رجوع کند، گره از کارش بازمی‌شود.

اگرچه آبمیوه فروشی‌شان به این اسم نیست ولی به همین شعار می‌شناسندشان، حتی اتحادیه هم به همین اسم آنها را می‌شناسد. مأوایی می‌گوید: به ما پیشنهاد دادند که یک شعبه هم در بالاشهر بزنیم. گفتند که اگر با این اسم به آن منطقه‌های بالا بروید ممکن است مشتری نداشته باشید بهتر است که اسم‌های خاص و خارجی بگذارید تا مشتری جذب شود. ما گفتیم که اگر بخواهیم شعبه دیگری بزنیم با همین نام می‌زنیم. آنچه مهم است کیفیت کار است وگرنه هر کسی می‌تواند اسمی بزند، مشتری باید با خاطره خوش از مغازه‌ بیرون برود و از معامله‌ای که کرده راضی باشد. هیچ‌چیز در بازار به اندازه اعتماد مشتری نمی‌ارزد.

جمال تعریف می‌کند: کارت‌هایی داشتیم که 10سال پیش آن را چاپ کرده بودیم. یکی از مشتریان ما که زائر بود، عکس آن کارت قدیمی را در گوشی همراهش به ما نشان داد و گفت که آشنایم توصیه کرده اینجا بیایم. وقتی این عکس را دیدیم خیلی خوشحال شدیم و به‌خودمان بالیدیم که چنین مشتری‌های پر و پاقرصی داریم.

جواد، برادر وسطی است. او چند روزی می‌شود که به کربلا رفته و کارها را در روزهای رمضان که سرشان خلوت‌تر است به دو برادر دیگرش سپرده. آقا جلال که برادر بزرگ‌تر است، می‌گوید: همه ماجرا به اعتقادات خانوادگی ما برمی‌گردد. سفارش پدرم این بوده که صبحی را بدون بسم ا... و یاد خدا آغاز نکنید. ما هم کارمان را با نام خدا و دعای پدر و مادرمان آغاز کردیم. این نصیحت پدرم بود که آویزه گوشم کردم و ضرر هم نکردم. پدرم می‌گفت خدا همیشه کنار ماست و ما باید به یادش باشیم چون از گناه دور می‌شویم. این اسم برای ما خیلی بابرکت داشت. او ادامه می‌دهد: در کار ما ضایعات زیاد است و انسان هم جایزالخطاست، ممکن است جایی خطا کند اما این شعار باعث شده که مردم هم روی ما حساب دیگری باز کنند و چون خدا را ناظر بر همه کارهایمان می‌بینیم شرم می‌کنیم کم فروشی کنیم.

کاسبی در‌ ماه رمضان خیلی برکت دارد

 

آنها باور دارند با همه سختی‌ها و مشکلاتی که در مسیر کاری‌شان و حتی زندگی‌شان داشته‌اند خدا همراهشان بوده است. آقا جلال می‌گوید: مثلا در‌ماه مبارک رمضان با وجود اینکه مشتری‌های ما بسیار کمتر شد و ساعت زیادی از روز تعطیل بودیم اما همین مقدار کمی که درمی‌آوردیم برکتش ده برابر ماه‌های دیگر است. نمی‌دانم چه حکمتی است که اینقدر این پول برکت دارد. تمام گره‌هایمان در همین‌ماه مبارک باز می‌شود، خیلی‌ماه پربرکتی است.

او باور دارد که نام نیکو در سرنوشت هم اثرگذار است. جلال تعریف می‌کند: این شعار ما را دلگرم می‌کرد. یک‌بار شرایط سختی داشتیم و قرار بود که کاسبی مان را جمع کنیم اما همین شعار باعث شد که در مغازه را باز بگذاریم و پای کار باشیم. وقتی جابه‌جا شدیم تابلوی «خدا را فراموش مکن» بالای سردر بود، مغازه را به یک میوه فروشی اجاره دادیم، او هم تابلو را جمع نکرد. چرخ کاسبی‌اش چرخید و با اینکه مغازه اجاره‌ای بود، با درآمدش داماد شد. می‌گفت به دلم افتاده اینکه کار و کاسبی‌ام رونق گرفته به‌خاطر تابلوی سردر مغازه است؛ تابلوی «خدا را فراموش مکن».

 

زهره کهندل

۲۳ تیر ۱۳۹۵ ۱۱:۳۷
همشهری آنلاین |
تعداد بازدید : ۱,۱۶۹

نظرات بینندگان


نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید